چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
حضور دوستان و علاقه مندان شعر فارسی مایه دلگرمی و شادمانی هرچه بیشتر خواهد بود .
و اما این که منصور بنی مجیدی دیگر در میان ما نیست .یادش سبز و گرامی باد .
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
جقرافیای تو
قلب تو آسیایی
اندامت اروپای لبخندی ممنوع
صدای تو لب های آمریکاست
موسمی و خلوت
و من
هندوی اطلس پوش آرامی
که در اعماق شناورم
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
بدون شرح
جمعه دوم فروردین 1387
برگ هایی از دفترچه یادداشت من
می روم .با سیاوش قمیشی و دلی که گذشته از آتش .می روم مراغه .شهر مجذوب علی شاه.همسر و آرتای کوچکم منتظر اند .که یک هفته پیشتر از من رفته بودند .
مجذوب علی شاه همواره حس دلتنگی ام را بر می انگیزد .و من اکنون دلتنگم .
و سیاوش می خواند . و من با دلتنگی ام می روم . یا می آیم .
بهار آمده بود
من نبودم
نارنج را به لیلی تعارف نکردم .
فردای بهار
تنها دو دست از او در آسمان مانده بود
که نبوسیده بودم .
لیلی لیلی
بهار از من رنجید
تو که مجنون نمی خواستی ؟
**********************
می رفتم .در جاده ای تکراری . نه تکراری چون همیشه که فکر او بود . او بود اینبار مثل سایه ای که تحویل سال نو را سنگین می کرد _ گاهی می ایستاد برابرم . با دی ماه آمده بود و دیگر گرم نمی شدم.تنها یاد خیابانی در من زنده می شد که جرات عبور از آن نداشتم .می ماندم .دلم برای بنفشه ها می سوخت .
***************************
29 اسفند گذشت .چونان همیشه گاه یک لبخند که ساده می رود . عصر صرف تماس های تلفنی .تبریک نوروز. م موئید .علیرضا کریم لاهیجی . علیرضا پنجه ای . مهرداد فلاح .رضا چراغی و....که رضا چراغی شعری فرستاد :
نه طعم عیدهایی
که از سکه افتادند
نه سکه ای
که مرا
به روز های کودکی ام ببرد .
در پیری آینه ایستاده ام
و موهایم سفید می شوند .
و م موئید فرستاد :
به آر بی پایان
نا رنج بی پایان
******************************
86 سال تجربه اتفاقاتی خاص و منحصر به فرد در زندگی شخصی و ادبی من بود . تجربه فضاهایی نو در شعر . سپردن کتابها به انتشار . که قولش داده شد برای فروردین 87 .البته اینقدر دیر شدن اش به دلیل کم کاری های شخص خودم بوده و هست . نوشتن دو دفتر جدید که 87 یکی شان سپرده می شود به چاپ .باز خوانی و تجدید نظر بر داستان های کوتاه. ترجمه چند شعر از شاعران حال حاظر آمریکا .
تجدید خاطره ها . فراموش کردن به یاد آورده ها. به یاد آوردن فراموش شده ها . جان
گرفتن زندگی های چندگانه ای که در درون آدمی جاری و ساری اند . اندوه های مدام. و گاهی جهان با اندوهش برابرم قد می کشید . بود . نبود . من بودم و جهان نبود گاهی . گاهی به ایمانم پناه می آوردم . همو که دورش می پنداشتم . و او که دوباره آمده بود تا با ایمان از کف داده اش مرا به شاخه ایمان بیاویزد .رفتن ها . گم شدن ها . پیدا شدن ها .
****************************
حاشیه های بی مورد . که کار شاعر جماعت نیست . متشاعران را نیز عار است . مرا سوی خود می خواند و حاشیه پردازان عزیز با آن قلاب های ماهی گیری شان دنبال آبی گل آلوده بودند برای شکار ماهی سفید . (که زالون هم تقدیمشان نکردم)
به قول یکی باید خود را در میان این خیل عظیم از شاعری به دور حفظ کرد .
****************************
قصیده های سپید در واقع گزیده ای از شعر های سال های 80 تا پایان 85 است . شعر هایی با کارکرد های زبانی گاهی متفاوت از هم که دلیل اش هم همین گزینه بودن مجموعه است . در این مجموعه سعی نموده ام با متر و معیارهای زبانی استانداردی به شعر نزدیک شوم .چون اصولن به برهم زدن ترکیب اصولی نحو زبان اعتقادی ندارم . شعریت در جایی جدا از این بازی های زبانی شکل می گیرد . هر چند در چند مورد _در از ((تو اگر بخندی ))_این اتفاق های زبانی افتاده است و این خود به خودی بوده نه تصنعی و دست ساز .
پنج سپیده به دختر لوقا که دقیقن شعر نیست . گاهی به مرز های شعر نزدیک می شود .گاهی وارد حیطه شعر است و گاهی شعر نیست. نوعی مکاشفه درونی است .با معیار های مذهبی و ساختی دعا گونه و تعویل پذیر .گاهی خودم _وقتی از متن فاصله گرفتم _مجذوب سطح اندیشه گانی آن شدم .گاهی بیزار به گوشه ای انداخته ام اش . اصل مطلب این است که بیراه رفته ایم اگر با معیار های صرفن شعری به این اثر نگاه کنیم .
و اما مجموعه سوم که پس از انتشار دو مجموعه نخست به ناشر سپرده خواهد شد در واقع بعد دیگری از شعر من می تواند باشد با تغییراتی مشهود در زبان و زاویه دید شاعرانه . که بماند برای بعد .
******************************
برا ی پایان نامه برنامه ام بررسی شعر معاصر فارسی در دهه هشتاد و دور نمای شعر فارسی در دهه نود .از طرفی درس ها سنگین و حجیم اند .از طرفی شغل اداری ام به عنوان کارمند بانک ملی ایران (شلوغ ترین بانک ایران).از طرفی باید به همسر و فرزند هم برسم .از طرفی آماده شدن برای آزمون بسیار سنگین دکتری.گاهی به ظرفیت خودم شک می کنم .گاهی هم از کوره در می روم و می زنم به داد و بیداد.آدمی است . چه می شود کرد ؟
*******************************
محسن چاوشی عزیز !
ما همه درگیر درد های روزمره و روزمره گی های درد آور عصر معاصر هستیم . با نگاهی به گذشته یا به قول قدیمی تر ها روزهای خوش گذشته –وقتی حس نستالوژیک در ما ایجاد می شود – وقتی کمی به عقب نگاه می کنیم خودبه خود دیدگاهی تراژیک نسبت به جهان در ما ایجاد می شود . به نظر من جهان در نهاد ما گیتی واره است و ما در واقع فرافکنی های گوناگونی از جهانیم . در این کش و قوس تنها چیزی که ما را با جان جهان پیوند می دهد چیست ؟ عشق . و تو عاشقی و این را من دوست دارم . من اصولن عاشقی را دوست دارم .
**********************************
گزارشی از دکتر میر جلال الدین کزازی به عنوان گزارش دشواری های دیوان خاقانی خواندم .کتاب مفصل و کاملی است و استاد با دقت و علاقه ای خاص به نگارش آن پرداخته .فقط یک سوال در ذهن من باقی مانده است. آیا باید شعر را معنا کرد ؟ آیا این مصرع فوق العاده (( این کهن گرگ خشن بارانی از سودای من )) نیازی به معنا دارد . البته شاید کمی انحرافی وارد موضوع شده ام .شعر خاقانی از جمله دشوار ترین شعر های زبان پارسی است و بسیاری را می شناسم که حتا راضی نیستند به اشعار او نزدیک شوند . قبول دارم که بحث بر سر خاقانی بزرگ بسیار مشکل است . اما به نظر من شعر او آنقدر شعریت دارد که کمتر به واکاوی های سنتی نیاز داشته باشیم .در واقع با بسیاری از موازین مدرن شعر می توان به دیوان خاقانی نگریست .
نو آوری های او در زمینه زبان و آرایه ها و ترکیب آرایه ها و موارد استفهامی شعر و همچنین شیوه گسترش دادن استوره ها و برداشت های شخصی او از تمثیل ها بی نظیر ویگانه است . در واقع او یک نابغه نا شناخته باقی مانده است و هنوز هم که هنوز است با این سطح از پیشرفت در موارد نظری ادبیات با درک کامل شعر او فاصله داریم .
************************************
با کورش جوان روح پیاده روی بودیم . لیلا یش را برای چندمین بار برایم خواند . زیباترین شعری است که تا کنون از او شنیده ام . و به نظرم در این شعر به خوبی با زبان شعری اش کنار آمده . و مخاطب را راضی می کند . و کلی خندیدیم به دنیا .....و من کلی سیگار کشیدم .
***********************************
((ماه ماهتاب دوازده ستاره ))
نام مجموعه ی چهارمی است که هنوز برای انتشار آن برنامه ای ندارم . شعری در سه مقام و دوازده فصل .
دارم به ایمانم برمی گردم .
**********************************
دل کوچکی دارم آرتا
و بسیار تنهایم .
خدا از خیسی چشم هایم به تو ندهد !
دل بزرگی دارد عمو کامیار
باشد تا از او مهربانی یاد بگیری .
ما تنها به آسمان های دنیا لبخند می زنیم .
و هم بازی فرشته هایی می شویم
که کاری جز بوسیدن ما ندارند .
آرتا آرتا
تو نباشی
من هم نیستم .
بوسه ات از پشت تلفن
دلگرمم می کند که روز سفر
زود می رسد
************************
مانده ام بین باباطاهر و دابلیو بلیک کدامشان را انتخاب کنم . گاهی همین انتخاب کردن ها کار را سخت می کند و کلی از وقت آدم را تلف.دیشب بر خلاف شب قبل تر از آن –که همین بلا سرم آمد –شب راحتی بود . میلتون بود و بهشت گمشده .آدم به آرامش می رسد با این گونه منظم خوانی ها ولی گاهی اوضاع طوری رقم می خورد که خودت هم نمی دانی چه کنی ؟ دلم می گوید باباطاهر . دلم می گوید بلیک .
لبریز کدام ماه هستم مگر ؟
مستم مگر؟
****************************
مهرداد فلاح عزیز !
ارتباط ها در اثر خوب شکل گرفته اند ؛ ارتباط هایی از نوع ماهوی اش که به يک تصوير سخت انتزاعی از حقيقتِ کلام در اثر تبديل شده . نقش معنا شناختی کلمات در ترکيب بندی رنگ ها،قابل تاويل و پرداخت است . پرداختی جهان شناسيک که کمی حالِ عرفانی هم به آن می دهد .البته نه عرفان از نوع متعارفش، بلکه اين سلوک، ساحتِ قدسی اش را از کلمات گرفته است .يک نوع برخورد انتقادی با اسطوره ی زبان و سنت قدرتمند تصوير گرايی در ذهن آدمی که اتفاقن چندان خلاقه هم نيست اين روزها .حالا چه گونه می شود به اين ترکيب، جانی خلاقانه بخشيد که خود زايی داشته باشد ؟ نخست بايد تکليف مان را با سنت قديمی و قدر ِ کلمه انگاری، در برخورد با شعر مشخص کنيم . آيا کلمات در اين گونه آثار، تبديل به تصوير می شوند (مثل صنعت توشيح در ادب کهن پارسی )يا اين که تصوير در خدمت اثر ادبی قرار می گيرد (شعر کانکريت در ادبيات قرن بيستم اروپا که به اشتباه آن را با توشيح ايرانی يکی می دانند ) در اين گونه از ژانر ها، تکليف مخاطب با اثر مشخص است ، ولی در مورد رنگاژه ها ـ به قولی ـ چه بايد گفت ؟ اگر رنگاژه ها ادامه ی مطير انگاری شعر پارسی است، پس چرا کلمات در تصوير تشخص دارند (در مطير انگاری يا مشجر انگاری، کلمات در عين حال هستند و نيستند ) عدم و يا عدم عدم وجود اين کلمات در کجا نشان داده می شود ؟ فقط به صرف اين که خطوط برشی در مفاهيم طولی اثر ايجاد کنند که اين برزخ معناشناختی در اثر حاصل نمی شود .معنا شناسی اثر، نهايتن دو بعدی می شود . در صورتی که در مطير انگاری کهن پارسی، به نوعی با چرخش استعاره برخورد می کنيم (البته به صورت ابتدايی اش؛ چون به اين ژانر ادبی چندان جدی پرداخته نشده است ) .استعاره ی بزرگ شعر ، تصوير است . نوعی کلان روايت از مرغ ـمثلن ـ در فرهنگ ايرانی. دوم ، استعاره ی ارتباط بین دو عنصر کلمات و تصویر که خیلی منسجم و در عین حال کلی است (اسطوره ی زبان به عنوان یک ساحت قدسی و تصویر که نوعی الهام درونی از جوشش کلمات در ذهن است ). سوم خود کلمات و ابیات شعر است . استعاره از نوع سوم ، همین است که وقتی به تصویری که با کلام نامزد می شود، پیوند می خورد، هر سه عامل، ادبی بودن یک اثر را تعیین و خود اثر را به استعاره ای جهان شناسیک تبدیل می کند (البته چه خوب می شد که این میراث کهن را از بزرگان و نوابغ ادبی کشورمان داشتیم ،نه از شاعران درجه سوم ). اما در باره ی کالی گرام های اروپايی، بايد گفت که کالی- گراميست ها، در واقع به پيوندی کانکريت و اين جهانی در آثار خود می انديشيدند . شکل در واقع دستاويزی بود که ذهن تصوير گرای جوامع صنعتی را به سمت مجرد انگاری شعر بکشاند(آپولينر -فرانک بارت و يا حتا کنستانتين نوژنيف ).البته من نمی خواهم مبحث را پيچيده کنم ،بلکه می خواهم ريشه های اين نوع نگرش به ادبيات را (در ماهيت رنگاژه )، در سيری تاريخی و هستی شناختی بررسی کنم،نه تفننی و هر دم بيل ...
در واقع، رنگاژه ها از هردو نگرش شرقی و غربی به اين نوع هستن ِ ادبي بهره می گيرند و همين باعث به وجود آمدن نوعی ماهيت دوگانه و تقابلی در آن ها شده است (مثل همه ی فرهنگ های تقابلی ـ از جمله فرهنگ خود ما که امروزه به سمت تقابلی شدن ـ به شديد ترين نحو ممکن آن ـ می رود) .اين گونه هستن ها اصولن با توجه به تاويل پذيری بالا ، از نوعی عدم ماهيت جهان شناختی رنج می برند .
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
چند شعر از قصیده های سپید
راست از خیام می روی
به حافظ که رسیدی
دست چپ بزرگ راه مولوی
میدان شمس
اداره کل ثبت شعر های جهان
طبقه آخر
اتاق بایزید
سلام مرا
به سیبک نیشابوری
برسانید .
************************************
سهم
سهمی از پاییز
به من بدهید
با یک برگ
که بستر شعر هایم باشد .
سهمی از جوانی اندوه
به من بدهید
و یک شمشاد
یک لانه فاخته .
سهمی از برگ ریز
به من بدهید
با یک پاییز
که دست من است .
*********************************
((...))
هیچ گاه بر نگشت
رد پای روی برف
که می نشینم و آرام
با جاده می روم
**********************************************
و سال نو را به همه آنهایی که این شعر ها را می خوانند تبریک می گویم .
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
از مجموعه سوم که نامی برایش ندارم
پشت پنجره هوای کودکی است
پشت پنجره هنوز مادر بزرگ جوان است
پشت پنجره
برف می بارد
جمعه سی ام آذر 1386
Alegro
پا
گا
نی
نی
ویلن ویلن
ویلن ویلن
پا
گا
نی
نی
ویلن ویلن
ویلن ویان
از آسمان افتاده
از طناب
رفته بالا
شیرجه رفته
پریده بیرون
یک سامورایی
در چشم من
یک جیرجیرک
آواز
بودا
در حیاط
یک جفت دمپایی چوبی
ویلنی می شود
در دست بگیرم اش یا نه
این کنسرتو همین است
ویلن ویلن
ویلن ویلن
از مجموعه ((قصیده های سپید ))
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
...
گرمی چای
***
۲)زده ام به دریا
دلم را
مثل ماهی ها
***
۳)جنید:
در گذرند ابرها
کوه ها اما
می مانند
***
۴)
به م موئید:
کجا تو نیست ؟
***
۵)میان دو سلام
قلبم
چون دریچه ای
به رویت گشوده شد
شنبه هفدهم آذر 1386
چند شعر نه جدید
تجدید مطلع چیزی شبیه اتفاق هر روزه ....
از هر کجای این پنجره که بی افتم
رد پای ابری ات
در سایه ام جا می ماند
با تو پیر می شوم
دیگر از پنجره نگو
این سقوط های آزاد گاهی تهوع آورند
گاهی آدمی از سایه پنجره هراس دارد.
با تو که پیر شدم
از من خواهی پرسید
پنجره ها را
سایه ها را
من در رد پای ابری ات جا مانده ام
و تو همچنان می پرسی
نپرس!
از این کاغذ پاره های مشدد
از من که درد هجری کشیده ام
نپرس
از این روزنه ها از من تا من فاصله بگذار
تا گاهی از شمای غروب این پنجره
سری به روسری آبی ات بزنم
آدمی از سایه ها هراس دارد
و گاهی سایه ها ست که آدمی را
به روسری مانده بر طناب عاشق می کند
حال کجای این سطر را تجدید مطلع کنم
و یا تشبیب این واژه ها
در کدام بیت به من می رسد
تا دست هایم را برای در آغوش گرفتن تمام سایه ها
می پرسی می پرسی
این پنجره ها از من جوان تر نیستند
من هم کمی از لبهای شما ندارم
اگرچه سپیده های جوان هر صبح
نقش بوسه های صورت من اند
حال این پنجره از پرسش های تو بسته نیست
و مردی هر روز
از کنار این پنجره عبور می کند
زنی پشتش می خندد
کودکی ریسه می رود .
خدا می داند کجای این اتفاق هر روزه افتاده بودم
که دست هایت از کوتاه ترین ابهام
به من اشاره داشت
خدا می داند این بندبند بی تناسب را
کجای باغ معلق وصله می زد
شیطنت های کودکی ام
من در نتوانستن این عقربه ها شک نداشتم
تنها برای آفتاب گردان های باغچه
شب کوتاه شود لطفن !
من به رکود زمان شک نمی کنم
حال کجای این سطر را تجدید مطلع کنم
بماندبرای بعد
**************************************************************
فنجان سر رفت
قهوه تمام شد
فنجان سر رفت
قهوه تمام شد
شعر های پشت میز بیهوده از من می گریزند
بیرون این چاردیواری هم خبری نیست
شعر های چشم چشم های شعر....
نی بی نایی بودم جناب جلال الدین
بی خود از حوصله ات افتادم
چون با قونیه فرق دارم
تنها عاشفانه های زنی
که هر روز کنارم می میرد آرامم می کند
خوابم پرید
قهوه تمام شد
سندباد به باد رفت
در معبد سیک ها
چقدر می چسبد التون جان
یا همین عین القضات
که حافظه ام را تقویت می کند
من به حافظه ام نیاز دارم
قبل از شیراز زنی که عطر حناست
روزنامه عصر را کنارم می گذارد
هنوز عراف در روزنامه هاست
******************************************************************
کوبیسم سیاه مست
زرد
زرد خاکی (مایل به زرد چرک)
خرگوشی در جیب دارم؟
عبور از رودخانه
دختر ها
هلهله روی دیوار
دوچرخه
بازی پره ها
غروب
سایه روشن شب پره ها (شهرام شب پره :
من بهارم تویی پاییز
........)
سبز
سبز سیر (مات )
زمستان جلد شده
دعوای همسایه ها
دعوای دختر ها ...
نبض من
روزنامه تا شده در جیب بغل کتم
چراغ قوه
مارلبارو
سرخ سرخ
روسپی ها
گی ها
ملخ ها
مزرعه ها
الیوت
شعر های اشرافی
خاویار نه به قول ما گیله مرد ها اشبل
صورتی کم رنگ
اولین تجربه در راه آهن
اولین هم خوابگی با زن
اولین سیگار
معلق در سامبا
تیامو تیامو مارگاریتا
توسکانی
لام تا کام
بر دیوار
آبی
آبی تند به دریا
شعر نیما
نیمه شب با چایکوفسکی پیپ برنت
یک نت سکوت دف دف دف دف دف دف دف دف دف دف
سایه های دور
سپید
سپید سپید
مثل قصیده ها
چمدان
افعال معین
جای خالی یک نفس(................
رجعت کلاغ ها به داستان
و کلی خطوط
در امتداد این جملات
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
چند شعر کوتاه
از آینه بغل اتومبیل
جهان
حاشیه ای است
بی انتها
****
در دلم
چشم تو جاماند
از چشم تو من
****
سیبی
از سبد غلتید و
کنارم
ایستاد
****
کبوتر ها
برای دانه نشستند و
رفتند
****
لبخندی مرا تنها گذاشته است
شنبه پنجم آبان 1386
برای تو که به من نگاه می کنی ...
یکی
از تمام پنجره های شهر
نگاهم می کند
********
مه
چون گربه ای سپید
پاورچین پاورچین
به پاهایم
نزدیک می شود
دوشنبه سی ام مهر 1386
...
آسمان را
ابرها
واي اگر ببارد...
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
در پیوندهای روزانه ام بخوانید
وب لاگ شاعرانگی به تازگی توسط حسین طوافی بازگشایی شده و قصد دارد گقتار هایی در خصوص نقد ادبی را پیش روی مخاطب قرار دهد .
نگارنده بی نیاز از نظرها و دیدگاه های دوستان نیست و به یاری شان امید بسته است .
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
...
در انتهای مردی بود
که تورا
از نبض تو می دزدد.
خوابم را می کارم دور تو
**********************************************
از نبض من
جوان تری
از نبض تو
این دستها
خواب رفته است
**********************************************
مرا از من با چشم تو ربودند
